محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1012
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شيران بساختند و ميان ايشان به آتش و نفط بياگند ، و بيرون نفط بيالود ، و نفّاطان را با سلاح از بيرون شيران به پاى كرد ، و چون لشكر تعبيه كردند و رويا روى شدند و حرب اندر خواست پيوستن ، بهرام لشكر خويش به سه قسم كرد ، چهار هزار مرد را بر ميمنه بداشت و چهار هزار بر ميسره به پاى كرد ، و خود با چهار هزار مرد در قلب بايستاد و آن شيران را به حركت ساخته بود به پيش اندر گرد . چون اندر پيوستند ، پيلان پيشتر اندر حرب آمدند و بران شيران زدند . نفّاطان آتش بدان شيران اندر فگندند ، و آتش به خرطوم پيلان اندر افتاد و خرطومهاشان بسوخت و از آن درد آهنگ لشكر خويش كردند و صفها بردريدند . و بهرام چون ديد كه پيلان روى باز پس نهادند با همه لشكر خويش حمله كرد و سپاه ترك به هزيمت بشد ، و سىهزار مرد به پى پيل سپرده شد ، و سىهزار لشكر بهرام بكشتند و اسير گرفتند ، و سى پيل را هم بر جاى بكشتند ، و سى بگرفتند ، و بهرام با لشكر اندر لشكرگاه افتاد و تاج و تخت زرين گرفت و آن خواسته ها همه گرد كرد و برخى به سپاه بخشيد و ساوه شاه را بكشت و پسرش به هزيمت رفته بود . چون خبر بشنيد كه بهرام بر جاى بايستاد و از پس او نمىرود ، پسر ساوه لشكر گرد كرد و با سيصد هزار مرد آهنگ بهرام كرد . پس چون هر دو سپه به هم آمدند و صفها بركشيدند و حربى سخت كردند ، بسيار كس از لشكر تركان كشته شد و اسير . باز لشكر تركان هزيمت شد . پس پسر ساوه شاه كس فرستاد به بهرام و زنهار خواست بر آن شرط كه يا ديگر اسيران بسوى ملك هرمز فرستدش يا او هر چه خواهد فرمايد . پس بهرام هر چه يافته بود از غنيمت ، لشكر همه گرد كرد ، از تاج و تخت و زرّينه ها و سيمينه ها و فرس و آلت و پيل و آنچه بدين ماند ، و بهر خويش برگرفت و بهر سپاه بداد و آن ديگر بر پيلان و استران و اشتران نهاد و سرهنگى را بيرون كرد نام او مردان شاه ، و پسر ساوه شاه با اين خواسته ها و اسيران ، پيش هرمز فرستاد . و به خبرى گويند كه جز از پيل و شتر و اسب سه هزار استر زير بار اندر بودند . چون پسر ساوه شاه به درگاه هرمز رسيد ، هرمز بفرمود تا برنشست و او را اوميد كرد و دل خوشى داد و گفت : گناه از پدرش . . . ( ناخوانا ) كه شهرها و ولايت من به كشتن و غارت ويران كردند و بفرمود تا جاى نيكوش فرود آوردند از آنكه پسر خالش بود . پس او را چهل روز مهمان داشت و خلعتهاى نيكو داد و خواسته هاى بسيار ، و آن اسيران را همه به دو باز داد و از هر چه بهرام با مردان شاه فرستاده بود ، و از هر چه بهرام و سپاه به قسمت گرفته بودند همه باز خواستند و به دو باز فرمود داد ، و با او سوگند و عهد و ميثاق بست كه هرگز دشمنى نجويد و سپاه نفرستد ، و او را به ولايت خويش باز فرستاد ، و سه منزل به مشايعت با او برفت و نامه كرد به بهرام كه او را شكوه و حشمت دارى و هر چه كه از لشكرگاه به قسمت به تو رسيده است تا به سپاه ، و او از آن جمله چيزى باز خواهد به دو باز دهى و از وى دريغ ندارى و تا به سر ولايت او به شيعت [ ظاهراً به معناى مشايعت است كه پيشتر هم به همين املا آمده است و من آن را بدل به مشايعت كردم ! ] بر وى و به بزرگوارى و